امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

تولد هفت ماهگیم مبارک...

1391/5/7 16:12
نویسنده : آبجی بزرگه
220 بازدید
اشتراک گذاری

سلام...

امروز هفت ماهه شدم...

آبجی میگه هرچی بزرگتر میشی خوردنی تر میشیقلب

نمیدونم چرا همه چیزو خوراکی می بینه...نگران

گاهی اوقات با یه زبون دیگه باهام صحبت می کنه...تعجب

مثلا جای اسمم صدام می کنه: گاگانونوچه!!!متفکر

منم واسه اینکه دلش را نشکنم هر بار که گاگانونوچه صدام می کنه کلی براش ذوق می کنم....

اینم یه مکالمه بین من و آبجیلبخند

شلام(سلام)لبخند

گاگانونوچه(امیرحسیننیشخند)

شما امیرحسین گشنجی (قشنگی) هستین؟مژه

همون چه(که)از گشنجی تو فامیل معروفه؟خجالت

آره خودشی؟مژه

گوگانت بیشم من (قربانت بشم من)بغل

گاگانونوچه آبجیخجالت

انقدر به شنیدن اینا عادت کردم که اگه کسی دیگه هم استفاده کنه من براش می خندم....

البته حالا دیگه آبجی را خیلی خوب می شناسم ....

تازه هرچی شیچم (شکم) آبجی بزرگتر و چاقالوتر میشه ....

من بیشتر دوست دارم برم بغلش...

مثلا وقتی میریم بیرون و از سنگینی نی نی به نفس نفس می افته....

منم گریه می کنم و می خوام هرطور شده برم بغلش...نیشخند

و اگه آبجی چند ثانیه ای بغلم کرد و خواست گولم بزنه...

من با کمال میل میرم بغل داداشی و بعدش باز می خوام برم پیش آبجینیشخند

وقتایی که مامانی نباشه و من خوابم بیاد....

حتما باید برم بغل آبجی و آروم برام لالایی بخونه تا خوابم ببرهاز خود راضی

یه وقت فکر نکنید من حسودم هااااااساکت

فقط می خوام نی نی حساب کار دستش بیادمنتظر

آبجی هر روز که میاد خونمون از دم در داد می زنه امیرحسین من اومدم....

امروز وقتی اومد خونه و دید من نیستم کلی ناناحن شد....

من با خاله و دختر خالم رفته بودم دَ دَ ...

کلی خوش گذروندم ، تااینکه رسیدیم خونه یکی از فامیلای دختر خاله....

هرچی نگاه کردم هیشتی آشنا نبود!!!نگران

کلی این طرف و اون طرف را نگاه کردم ولی مامانی نبود...

حتی آبجی و خاله فاطی هم که بهشون عادت دارم هم نبودن!!!!استرس

منم شروع کردم گریه کردن....

خلاصه انقدر گریه کردم که تصمیم گرفتن ببرنم خونه خودمون...گریه

وقتی رسیدم خونه چشمام و حتی پلکهام قرمز شده بودن....

هق هق گریه می کردم و سکسکه ام گرفته بود....گریه

تازه بعدشم که رفتم بغل مامانی و شیر خوردم هم ساکت نشدم...

هی نگاه می کردم به مامانی و شکایت می کردم که چرا تنهام گذاشتی....

خلاصه حدود نیم ساعتی هی ساکت شدم و باز شروع کردم به گریه کردن....

تا مامانی قول داد دیگه تهنام نذاره ...از خود راضی

اونوقت خیالم راحت شد و خوابیدم...خمیازه

از خواب که بیدار شدم رفتم بغل آبجی و کلی باهاش بازی کردم...

یه لگد هم نثار نی نی کردم که چند روزی بود نذاشته بود آبجی بیاد خونمون....نیشخند

بالاخره بعد از کلی وقت به مناسبت هفت ماهگیم استخرم را پر از آب کردن...

خسته شده بودم از بس تو لگن نیم وجبی شنا کردم....

خوب یه شناگر ماهر را باید ببرن استخر نباید استعدادهای منو دست کم بگیرن...خجالت

اینم عکسهای هفت ماهگی این شناگر ماهر که قراره تو المپیک مدال طلا بگیرهنیشخند

 

خوب تا عکسهای خوجل خوجل بعدی خداحافظبامن حرف نزن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)