تولد هفت ماهگیم مبارک...
سلام...
امروز هفت ماهه شدم...
آبجی میگه هرچی بزرگتر میشی خوردنی تر میشی
نمیدونم چرا همه چیزو خوراکی می بینه...
گاهی اوقات با یه زبون دیگه باهام صحبت می کنه...
مثلا جای اسمم صدام می کنه: گاگانونوچه!!!
منم واسه اینکه دلش را نشکنم هر بار که گاگانونوچه صدام می کنه کلی براش ذوق می کنم....
اینم یه مکالمه بین من و آبجی
شلام(سلام)
گاگانونوچه(امیرحسین
)
شما امیرحسین گشنجی (قشنگی) هستین؟
همون چه(که)از گشنجی تو فامیل معروفه؟
آره خودشی؟
گوگانت بیشم من (قربانت بشم من)
گاگانونوچه آبجی
انقدر به شنیدن اینا عادت کردم که اگه کسی دیگه هم استفاده کنه من براش می خندم....
البته حالا دیگه آبجی را خیلی خوب می شناسم ....
تازه هرچی شیچم (شکم) آبجی بزرگتر و چاقالوتر میشه ....
من بیشتر دوست دارم برم بغلش...
مثلا وقتی میریم بیرون و از سنگینی نی نی به نفس نفس می افته....
منم گریه می کنم و می خوام هرطور شده برم بغلش...
و اگه آبجی چند ثانیه ای بغلم کرد و خواست گولم بزنه...
من با کمال میل میرم بغل داداشی و بعدش باز می خوام برم پیش آبجی
وقتایی که مامانی نباشه و من خوابم بیاد....
حتما باید برم بغل آبجی و آروم برام لالایی بخونه تا خوابم ببره
یه وقت فکر نکنید من حسودم هاااااا
فقط می خوام نی نی حساب کار دستش بیاد
آبجی هر روز که میاد خونمون از دم در داد می زنه امیرحسین من اومدم....
امروز وقتی اومد خونه و دید من نیستم کلی ناناحن شد....
من با خاله و دختر خالم رفته بودم دَ دَ ...
کلی خوش گذروندم ، تااینکه رسیدیم خونه یکی از فامیلای دختر خاله....
هرچی نگاه کردم هیشتی آشنا نبود!!!
کلی این طرف و اون طرف را نگاه کردم ولی مامانی نبود...
حتی آبجی و خاله فاطی هم که بهشون عادت دارم هم نبودن!!!!
منم شروع کردم گریه کردن....
خلاصه انقدر گریه کردم که تصمیم گرفتن ببرنم خونه خودمون...
وقتی رسیدم خونه چشمام و حتی پلکهام قرمز شده بودن....
هق هق گریه می کردم و سکسکه ام گرفته بود....
تازه بعدشم که رفتم بغل مامانی و شیر خوردم هم ساکت نشدم...
هی نگاه می کردم به مامانی و شکایت می کردم که چرا تنهام گذاشتی....
خلاصه حدود نیم ساعتی هی ساکت شدم و باز شروع کردم به گریه کردن....
تا مامانی قول داد دیگه تهنام نذاره ...
اونوقت خیالم راحت شد و خوابیدم...
از خواب که بیدار شدم رفتم بغل آبجی و کلی باهاش بازی کردم...
یه لگد هم نثار نی نی کردم که چند روزی بود نذاشته بود آبجی بیاد خونمون....
بالاخره بعد از کلی وقت به مناسبت هفت ماهگیم استخرم را پر از آب کردن...
خسته شده بودم از بس تو لگن نیم وجبی شنا کردم....
خوب یه شناگر ماهر را باید ببرن استخر نباید استعدادهای منو دست کم بگیرن...
اینم عکسهای هفت ماهگی این شناگر ماهر که قراره تو المپیک مدال طلا بگیره



















خوب تا عکسهای خوجل خوجل بعدی خداحافظ


تولد هفت ماهگیم مبارک...
